مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
114
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بر وى بنمود . نايب دمشق ، كتاب بوسيده ، بر چشم نهاد . پس از آن ، نامه را خوانده ، ديد كه نوشتهاند در هر ولايت كه وزير شمس الدين ، غريم خود را پديد آورد ، بايد او را گرفته ، بدست وزير سپارند . نايب دمشق با وزير گفت : غريم شما كيست ؟ گفت : مرديست طبّاخ . نايب دمشق ، خادمان را فرمود كه طبّاخ را گرفته ، بوزير بسپارند . خادمان بدكهء طبّاخ هجوم آوردند . دكهء طبّاخ را ويران و هرچه در آنجا بود ، شكسته يافتند . حسن بدر الدين با خود گفت : كاش ميدانستم كه در حبّ الرمان چه ديدهاند كه مرا اين حادثه روى داد . چون وزير از نايب در گرفتن غريم اجازت خواسته ، بازگشت ، طبّاخ را بخواست . او را دست بسته حاضر آوردند . چون حسن بدر الدين را بعم خود شمس الدين نظر افتاد ، بگريست و گفت : اى خواجه ، گناه من چيست ؟ وزير گفت : توئى كه حب الرمان پختهاى ؟ گفت : آرى من پختهام . مرا بگناه خويش آگاه كنيد . وزير گفت : همين ساعت ترا از گناه تو بياگاهانم . پس از آن بانگ بخادمان زد كه : اشتران بياوريد . خادمان ، اشتران بياوردند . حسن را بصندوق گذاشته ، بارها بر شتران بنهادند و فى الفور روان شدند . در هر شب ، حسن بدر الدين را از صندوق بدر آورده ، طعام ميدادند و باز در صندوق ميگذاشتند و بدينسان هميرفتند تا بمصر رسيدند و در زيدانيه فرود آمدند . وزير فرمود حسن بدر الدين را از صندوق بدر آورند و نجّاران خواسته ، بنشاندن چوب دار امر بفرمود . حسن گفت : گناه من چيست ؟ وزير گفت : حبّ الرمان را نيكو نپخته بودى و آن را فلفل كم بود . حسن گفت : حبس من بس نبود كه ميخواهى بسبب اين گناه جزئى مرا بدار كنى ؟ وزير گفت : به همان گناه ببايدت كشت . حسن بدر الدين محزون شد و در كار خود بفكرت اندر بود كه شب برآمد . وزير ، حسن را در صندوق گذاشته ، گفت : فردا ترا بر دار خواهم كرد . و چندان صبر كرد كه حسن بخواب رفت . وزير ، سوار گشته ، روان شد و صندوق با او همىبردند تا به شهر درآمدند . چون وزير بخانهء خود رسيد ، با دختر خود ستّ الحسن گفت : منّت خداى را كه جدائى از ميان تو و پسر عمّت برداشته .